تبليغاتX
من سردم است و انگار هیچگاه گرم نخواهم شد
ـ نمی دونم چرا دوباره دلم خواست اینجا بنویسم ..
شاید دوباره کسیو برای دردو دل کردن.. شونه ای برای تکیه دادن بهش و سینه ای
برای اینکه سرم تو سینه اش فشار بدم تا برای چند لحظه هم که شده التیام بی کسیم بشه پیدا نکردم.. مثه همیشه!!!
.
.
.
اصلاً چی می خوام بنویسم ؟؟؟
از کدومش؟
.
.
.
بی خیال..
فقط خیلی خیلی خسته ام می خوام نباشم!!!


                 

+   یکشنبه هجدهم دی 1390 9:25 AM  | 
روزهای آخر سال..
سالی خوب یا بد؟
.
.
.

سالی که فقط یکبار نگاهم به نگاهت گره خورد
آن هم گذرا و آنی ..
شوق دیدارت را به دل سپرده ام..
تو را بسیار خواهم دید بسیار بسیار..
می دانم!
دوستت دارم ها را حفظ حفظم
همه را برای تو کنار گذاشته ام تا به روز وصال ..

 

+   یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 12:55 PM  | 

د
 و
  س
   ت
     د
      ا
       ر
        م
         .
          .

Love picture - flamingo love, photo by suneko

+   سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 4:32 PM  | 
گاهی آدما تو شرایطی سخت قرار می گیرند تو شرایطی که احساس ناامنی و
بی پناهی می کنن ناگزیر دنبال گزینه هایی تو ذهن و قلبشون می گردن
تا شاید امید رهایی شون بشه تا از اون همه بدبـ..
شونه هاشون تکیه گاه تنهایی و سینشو پناه احساس نا امنی اشون بشه..
پناه بردن به کسی که فقط با اون شاید شاید کمی خیال آشفتت به آرامش برسه ..
ولی افسوس ..
نامهربونی موج می زنه تو قلبایه بعضیا!
خیلی روزا و وقتا یه کسایی باید باشن و نیستن چه برسه به امروز که مثلاْ روز خوشیه!!

توجه: راستی امروز تولدمه کجایی تو؟؟؟

+   چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 4:57 PM  | 
باز دلتنگتم
باز غرق حسرتهای  بی انتهام
غرق نارسیده ها ..
ساعتهای متمادی ..

دوستت دارم به تعداد تمامیه لحظاتی که به یادت بدون تو زیستم ..
روز ولنتاینت مبارک عزیزم!
+   دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 11:17 AM  | 
 

این روزها چقد کسل کننده شدند.
دوباره بی حوصله از بودن و بودنم ..

 

+   دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 1:59 PM  | 
دوازدهمین ۱۸ مهر..
دوازدهمین روز میلاد عشق!

+   یکشنبه هجدهم مهر 1389 2:5 PM  | 
نمیدونم مثل روزای اول می تونستم بلند گریه کنم برای عزیز از دست رفته و عزاداری کنم
دلم می خواست ولی آروم و کم صدا گریستم ..
چشام سنگینه
دلم آزرده است..
گذشته روزها درد جدایی و فراغ و کم نکرد بلکه بهم نشون داد چقد محتاج حضورشم
چقد باید می بود تا روزها قشنگتر و مشکلات کمتر قابل تحمل تر به نظر می اومد.
هنوز غروبها غم انگیزند و روحمون دلتنگ و دلتنگتر!
هنوز صبح جمعه ها غم آلودند!
هنوز تنهاییمون بزرگترند!
و حتی هر روز بزرگتر!
همه به رسم زمونه خیلی زود فراموش کردند که چه اتفاق تلخی رخ داده
و حتی کم لطف تر از روزهایی که هیچ اتفاقی نیفتاده بود
آدما..
 آدما نا مهربونند!  
هنوز حس بی پناهیم فریاد می زنه..
هنوز دنبال شونه هاشم تا خودم تکیه بدم به اون پناه پر محبت، پناه بی توقع..
هنوز ..
مگه میشه فراموش کرد و خو گرفت به روزهای بی تو بودن!؟

دو سال گذشت ..
 
گذر زمان نتونست دردی رو کم کنه فقط یاد گرفتم خوددارتر باشم همین!

+   چهارشنبه هفتم مهر 1389 9:43 AM  | 
 

احساسم ترک خورده..

+   یکشنبه چهارم مهر 1389 8:38 AM  | 
خونمون خاليه از تو
رفتي تو واسه هميشه
رفتي و نبودن تو 
هنوز باورم نميشه
اين اتاق ساده کم بود
جاي تو قلب بهشته!!
پَر زد از زمين خاکي
يه فرشته يه فرشته!
من چه خوشبختم که سالها
روزگاري با تو داشتم
يادمه که با چه شوقي
سر رو شونه هات ميذاشتم
کاش ميشد بازم ببوسم
اون دو دست مهربونت
اسممو يه بار ديگه
ميشنيدم از زبونت
اشکامو تو پاک ميکردي
کاش براي بار آخر
من صدات ميزدم و باز 
تو ميگفتي جان مادر!
کاش ميشد حتي يه لحظه
در کنار تو بشينم
اگه تو بودي ميگفتي
نذار اشکاتو ببينم
اي خداي مهربونم
واسه تو رسيده مهمون
از دلم هرگز نميره
گر چه هست از ديده پنهون
توي قلب من ميمونه
تا ابد ياد يه لبخند
نازنينم رو از اين پس
ميسپُرم به تو خداوند


اون عزيزي که تو دنيا
يار من بود ياورم بود
نازنينم نازنينم
اون فرشته مادرم بود


+   یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389 11:19 AM  | 

Haykırsam duyarmısın 
kanayan yaralı yüregimi
sensiz geçen yanlız gecelerimi
çekip gittin çok uzaklara
kaldım umutsuz yarınlara

bir gün dönersin diye bana
yalvarırım tanrıya dön bebegim
dön dön dinmeyen acılarım dinsin 
dön anladım benim kaderimsin
en büyük yeminim sin
sen yaşama sebebimsin
dön bebegim geri dön

 

+   پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 12:27 PM  | 
چیزی نمی تونم بگم
 قراره از من بگذری..
چیزی نگو میفهممت
باید از این خونه بری
چند سال از امشب بگذره
 تا من فراموشت کنم؟
تا با یه دریا تو خودم
خاموش خاموشت کنم؟
تنهایی هامو بعد از این
با قلب کی قسمت کنم؟

واسه فراموش کردنت
باید به چی عادت کنم؟
تو باید از من رد بشی
من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم 
باید بیفتی از سرم
بعد از تو باید با خودم
تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره
تا امشب را باور کنم

چند سال از امشب بگذره
 با  من  یکی هم خونه شه
احساس امروزم به تو
تنها
یه
شب
وارونه
شه!!





31/08/2010

+   سه شنبه نهم شهریور 1389 1:35 AM  | 
عجیب دلتنگم
یه دلتنگی تلخ و بی انتها ..
دلتنگ یه لحظه هم نشینی ..
دلتنگ فقط به اندازه ی یه چایی خوردن کنار هم ..
دلتنگ چند کلمه هم صحبتی ..
دلتنگ گره خوردن یک نگاه ..
دلتنگ یک لبخند تو ..
فقط
یکبار
دیگه
مادر ..

 

+   پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389 9:27 AM  | 

می خوام گم شم
ت
و
 

آ
غ
و
ش
ت

.
.
.

+   شنبه نهم مرداد 1389 3:52 PM  | 

روحم بیمار شده
صدای فریادم در گلو خفه شده
چشهایم پر از ناله و فغان است
اما افسوس ..
حتی اشکهایم نیز در گو شه ی چشمانم خشکیده
خسته و رنجور از این زندگیم ..
چه تقدیر شومی ..
چه سرنوشت سیاهی ..

این روزها به جنون نزدیک نزدیکم
پر از ترسم و اضطراب ..
.
.
.
کجایی مرگ..؟
تنها تورا از تمام سیاهی ها کم دارم.

 

+   چهارشنبه سی ام تیر 1389 12:29 PM  | 
نه
خاموش نمي مانم
تا ببري با خودت
واژه هايم را
من ..
فقط " نمي نويسم " تا " بخواني "
مي نويسم تا بگويم دلم بي تاب است
مي نويسم تا ناگفته هايم را بگويم
" نمي نويسم " تا " بخواني "
مي نويسم تا " بداني "
نه
اين بار
خاموش نمي مانم
تا ببري با خودت ..
بدانند دوستت دارم ، باكي نيست
اما ..
وقتي مي بينم
ديگر نيستي !
هيچ ..
برو
من با رد پاهايت دردودل ميكنم.


 

+   سه شنبه بیست و نهم تیر 1389 10:23 AM  | 

شاکي روزگار منم تمومه اين شهر متهم
يه حادثه چند ساعته با من مياد
قدم ..
قدم ..
زخما دهن وا مي کنن وقتي دل از دشنه پر
دسته منو بگير که پام رو خون عشقم مي شره
بگو که از کدوم طرف ميشه به آرامش رسيد؟
 وقتي تو چشم هرکسي برق فريبو مي شه ديد
راه ضيافت و به من دستاي کي نشون مي ده؟
 وقتي که حتي گل سرخ اين روزا بوي خون مي ده

وقتي زندگي با چاقو قسمت مي شه..
وقتي رفاقتها خيانت مي شه..
محکمتو تو خيابون به پا کن
وقتي که عشق همرنگ نفرت ميشه..
تمرين مرگ مي کنم تو گود اين پياده رو
يه چيزي انگار گم شده توي نگاه منو تو
دارم به داشتن يه زخم تو سينه عادت ميکنم
دارم شبامو با تن يه مرده قسمت مي کنم.

+   چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389 2:42 PM  | 


مـــــــــــــــــــریضــــــــــــــــــــــــم کــــــــــــــــــــــــــرده تنـــــــــــــهائــــــــــــــی...



ببیـــــــــــــــن حــــــــــــالـــــــــــــــــــــم پریشـــــــــــــونــــــــــــــه!!!

+   یکشنبه بیستم تیر 1389 9:43 AM  | 

 نوبر است اين چشم ها
 حيف است خوابش ميکنی
  تا به کي قلب مرا
 هر شب جوابش ميکني؟!
  آنقدر سيب گناه
  از چشم هايت مي کند
 مطمئنا يک شبي
 آدم حسابش مي کني
 کاش ميشد کوچه اي باشـم
 که شب ها در سکوت
 با قدم هايتـــــــــ
 دچار اضطرابش مي کنی
 آري از جنس خدايي
 پس خدايي کن بگو
 کي دعايي را که کردم
 مستجابش مي کنيــــــــــــ؟؟
 خانه اي مي سازم
 از عشق تو در روياي محض
 با وجود اينکه مي دانم
 خرابش مي کنی..

 

+   شنبه دوازدهم تیر 1389 1:41 PM  | 

سلام ای کهنه عشق من
که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو،
عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی
دعای هر سحرگاهی
شدم خواب عشقت چون،
مرا اینگونه میخواهی


من آن خـاموش خاموشمــــ..
که با شــادی نمیجوشمــــــــ..
 نـــدارم هیچ گنــــــــاهی جز،
که از تو چشم نمی پوشمــــ..
تو غــم در شکل آوازیـــــــــ..
شکــــوه اوج پروازیــــــــــــ..
 نداری هـیچ گـنــــــــاهی جز،
که بر من دل نمی بـازیـــــــــ..

        

مرا دیوانه میخواهی
ز خود بیگانه میخواهی
مرا دلباخته چون مجنون
ز من افسانه میخواهی
شدم بیگانه با هستی
ز خود بیخود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن
شدم هر آنچه میخواستی


بکش دل را شهامت کن
مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق
مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور
نیابی از من عاشق تر
نمیترسم من از اقرار
گذشت آب از سرم دیگر


سلام ای کهنه عشق من
که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو
عزیز دل سلام از ماست                                                     


 

+   یکشنبه سی ام خرداد 1389 10:40 AM  | 

بشنو صدای شکستن غرورم را..
صدای تکه تکه شدن قلبم را ..
بشنو ای نامهربان من
بشنو ..
تو با سنگ دلی تمام شکستی بود و نبودم را
گناهت را گردن بگیر
تو را هرگز نخواهم بخشید
.
.
.
مگر به طلب بخشش به سراغم آیی!!!

+   شنبه بیست و نهم خرداد 1389 1:9 PM  | 

کاش بدونم از کدوم جاده میای ،
تا دو تا دستامو دروازه کنم
گریه ها مو سر بدم رو دامنت
روی سینت نفسی تازه کنم
کاش بدونم از کدوم جاده میای
تا بشینم لحظه‌ها به انتظار
دوتا چشمام فانوس جاده بشن
تا ببینی‌ جاده‌ها رو در شب تار

عشق من بیا که اینجا بی‌ تو موندن نداره ،
 بیا تا غصه بمیره منو آروم بذاره
زندگی‌ بی‌ تو یه زندونه برام ،
 کاش بدونی عمر من مثل یه مهمونه برام


کاش بیای تا با صدای قلب تو ،
جون بگیرم عمر رو اندازه کنم
از دلم غصه رو بیرون بریزم ،
 با یه بوسه نفسی تازه کنم
کاش بدونم از کدوم جاده میای ،
 تا بشینم لحظه‌ها به انتظار
دوتا چشمام فانوس جاده بشن ، تا ببینی‌ جاده‌ها رو در شب تار

 

 

+   چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389 9:4 AM  | 


من براي سالها بعد مي نويسم..
سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند..
افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود..
هميشه
يکي بود
يکي نبود..

+   یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 12:29 PM  | 

هر روز دلتنگ تر از ديروز

نظاره مي کنم طلوع و غروب خورشيد را..

شايد غروب دل من بار دگر طلوع يابد..

و اگر نیابد..

خود را به غروب تن خواهم سپرد!!!

+   سه شنبه هجدهم خرداد 1389 5:24 PM  | 

یادش بخیر..
یاد اون روزا
یاد قلکهایی که  می شکستیم تا یه کادوی کوچولو  برات بگیریم چه ذوقی میکردیم وقتی کادورو
بهت می دادیم
وقتی بهمون لبخند می زدی..
اما دیگه نمی تونم خشک و خالی بهت تبریک بگم ..
آخ که چه زود از دست رفتی دلم داره می سوزه مامان دوست دارم دوست دارم دوست دارم..
حسرت و اشک  منو خریدار باش که جز این ندارم، نمی تونم چیزی بهت بدم :((
روزت مبارک مامان روزت مبارک :((
.
.
.
.
خدا دلم داره می ترکه ..
+   پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 11:50 AM  | 
خیلی بی قرارم میخوام فریاد بزنم ..
وقتی یکی باهام حرف می زنه تو جمله ی دوم می خوام بزنم تو دهنشو سرش داد بزنم بگم خفه شو..
انگار هر کلمه عصبی تر و بی قرار ترم می کنه
خلاصه همش پاچه می گیرم ..
دلیله خشمم، دلیله بی قراریام چیه؟؟
.
.
.
چشام و میبندم ..
.
؟
.
؟
.
؟
خدایا ..
 برا چی این همه عصبیم؟؟؟..

چشام پر اشک می شه ..
یاد تو چنگ می زنه تو دلم.. 
این دلتنگیه که منو ..

 من دلتنگ توام مادر!!!!

+   دوشنبه سوم خرداد 1389 5:31 PM  | 
چقد خوبه که تو یه شهر داریم زندگی می کنیم اینکه امیدوارانه دنبال تو بین مردم بگردم
حتی اگه سالها طول بکشه تا چهره ی همیشه آشناتو پیدا کنم واقعاْ خوبه اینکه همیشه امیدورام به دیدارت!
چقد عالیه که من تو شهری به دنیا اومدم که تو به دنیا اومدی تنها مرد من!
تو شهری بزرگ شدم و قد کشیدم که تو بزرگ و آقاتر شدی
تو شهری نفس میکشم که تو نفس می کشی و نفسامون به هم گره می خورن تو نقطه ای که من ازش بی خبرم  ولی مطمئنم یکجا بهم می آمیزن..
و شایدم نفسی که از وجود تو بازدم می شه من اون نفسو دم می زنم برا همینه که باد گاهی بوی
تورو ، بوی عشق و برام میاره و منو عاشق و عاشقتر میکنه.
چقد قشنگه بودن تو شهری که تو هم هستی!!!!!!!
دوست دارم بهونه ی نفسام..

+   سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 10:59 AM  | 

دلم به آرزوی جان نمی رسد چه کنم؟
بجان رسید و بجانان نمی رسد چه کنم؟
من ضعیف برآنم که : پیرهن بدرم
چو دست من بگریبان نمی رسد چه کنم؟

وصال یار محال و من از فراق ملول..

و این نمی رود وآن نمی رسد چه کنم؟
مگو که:چند حکایت کنی ز قصه ی هجر؟
چو این فسانه به پایان نمی رسد چه کنم؟
هزار نامه نوشتم من گدا لیکن
یکی به حضرت عشق نمی رسد چه کنم؟

دوستان عاشقم و عاشق زار چه کنم؟
چاره صبرست ولی صبر ندارم، چه کنم؟
ریخت خون جگر از گوشه ی چشمم بکنار
و آن جگر گوشه نیامد بکنارم چه کنم؟

ای طبیب این همه زحمت مکش و رنج مبر
زار میمیرم اگر جان نسپارم چه کنم؟
چند گویی که: برو دامنم از کف بگذار
وای! اگر دامنت از کف بگذارم چه کنم؟؟

دردمندان همه از صبر قراری گیرند
چون من از درد تو بی صبر و قرارم چه کنم؟
گو چو مرغان خزان دیده ملولم چه عجب؟
گل نمی بینم و آزرده ی خارم چه کنم؟

یار بی رحم و من از درد بجانم چه کنم؟؟

من چنین،یار چنان، آه ندانم چه کنم؟
میروم گریه کنان نعره زنان سینه کنان
مست و دیوانه و رسوای جهانم چه کنم؟

بی تو امروز بصد حسرت و غم زیسته ام!!!

آه اگر روز دگر زنده بمان چه کنم؟
بی تحمل نتوان چاره ی عشق تو ولی
من بیچاره تحمل نتوانم چه کنم؟؟؟؟

چند گویی که : فلانی دگر از درد منال
من ازین درد بفریاد و فغانم چه کنم!؟!؟!؟

+   دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 2:56 PM  | 
 چقد ازت بی خبرم !!!
امان از دست تو و جدایی از تو!!!
می دونی که غم و دلتنگی کم ندارم
پس چرا تو افزونترش می کنی؟
.
.

سخته که دوسم نداری اینو می دونستی؟
برگرد!..
نذار  این انتظار بیش از این دلمردم کنه!
منو بیش از این اسیر لحظه های تلخ بی خبری نذار!!!

گوش بده، این آهنگ  منو بیشتر غرق خیاله تو می کنه عزیزکم!!!

راستی چه خبر؟؟
کجایی پاکمرد من!؟
چه می کنی؟
با کیا می گردی هان؟
بی خبر از من زندگیت قشنگتره نه!؟!
می دونی نمی خوام از کسی خبرتو بگیرم..
کاش سراغمو بگیری!
 گفتی "بعداً می بینمت."
پس این بعداً کی می رسه!؟
باور کن بی خبری از هر خبر بدی بدتره!
شایدم ..
چشام به راهه زود بیا قبل از اینکه خیلی دیر بشه!


+   سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389 2:55 PM  | 
دیشب خونه ی دایی بودیم از کربلا برگشتن وقتی به چهر ه اش زل می زنم چقد شبیه تو مامان حتی خنده هاش اداهایی که میده تورو میشه راحت از چهره ی دایی پیدا کرد .
هربار که نگاش میکنم ناخداگاه چشام پر اشک میشه مجبورم خودم و برسونم حیاط تا شاید کسی متوجه حالم و اشکام نشه! هنوزم باورم نیست ندیدنت نبودنت نداشتنت..
کاش الان گوشیم زنگ می خورد تو پشت خط بودیو می گفتی دخترم کجایی؟؟ داری چیکار میکنی؟..
تنهام بی تو تنهاتر!!!
بغضه تو گلوم راه نفس کشیدنمو بسته چقد می خوامت چقد دلتنگتم.
خیلی خیلی خیلیی سخته حس هیچوقت ندیدنت .
خالی از حس زندگیم خدااااااااااااااااا..

+   دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 3:13 PM  |